تبليغاتX
طلوع سایه
طلوع سایه
صــبر کن.. برگــرد.. چمـــدان هايمان اشتباه شده دلــم را به جاي خـــــاطراتت برده اي.
نوشته شده در تاريخ هفدهم آبان 1390 توسط درسایه |

 

 

تن عریانم رو رها می کنم روی گلهای سرخ...

و تنم بوی گل سرخ را می گیرد

رها می شوم در هوای سرد این روزها

و یاد تو همچون عطر این گلها

همراه من خواهد بود...

...

تسبیح توی دستم گم می شود

و من هی زیر لب زمزمه میکنم

و هی تکرار می کنم

آنقدر این تسبیح توی دستم می ماند

تا بخواب عمیقی فرو میروم..


یه چیزی : باورت نمی شود خوابی رو که چند وقت پیش دیده بودم، به واقعیت تبدیل شد، آنقدر شگفت

زده بودم که یادم رفت در چه مکان، در چه حالی هستم...

نوشته شده در تاريخ بیست و هفتم مهر 1390 توسط درسایه |
 

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.

بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ

مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش

فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

نوشته شده در تاريخ بیست و دوم مهر 1390 توسط درسایه |

 

دوستت دارم یک جمله است، یک عبارت، یک حرف مثبت، که باعث شارژ شدن آدم میشه، اصلا هم

فرقی نداره که از کی بشنوی این کلمه رو کلا آدمها شاد می شوند، انرژی می گیرند.

حالا اگه کسی که دوستش داری بهت بگه دوستت دارم درصد شارژ شدن و انرژی گرفتن بیشتر میشه

ولی اگه آدمهای معمولی و دوستای معمولیت بگن درصد تاثیرش کمتره ولی انرژی رو می گیری..

پس تصنعی هم که شده میشه گفت دوستت دارم، بگذاریم طرف مقابلمان، دوستمان کمی شارژ شود،

کمی انرژی بگیرد.. چه می شود خوب، چرا ما آدمها آنقدر توی خرج کردن کلمات خسیس هستیم؟ چرا

دلمان نمی آید واژه ها را خرج کنیم؟ چه می شود بهم بگوییم وقتی که میدانیم گفتن یک کلمه

چقدر میتواند روحیه طرف مقابلمان را بالا ببرد و او را خوشحال کند؟


دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم..

و این دوستت دارم تقدیم خواننده های اینجا...

نوشته شده در تاريخ هجدهم مهر 1390 توسط درسایه |
 

هرسال وقتی   ۱۸ مــــهر هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن

از خودم می پرسیدم

چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....

و بعد ها فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمینو

با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

 

نگاهت رو قاب می گیرم. در پس اون لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشه.

امروز روز توست...

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم،  امروز اما همه جملات فرار کرده اند،

همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم
 

بــــهـــــتــرینم  لـــــــــمس بودنت مبــــــــــــارک

نوشته شده در تاريخ پانزدهم مهر 1390 توسط درسایه |
 
 
چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
 
" نــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون
 
سفــــت بغلـــــم کـــن
 
... ... ... ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
 
بگــــــو :
 
"خدافــــظ و زهــــر مـــار
 
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
 
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
 
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
 
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟! .............
نوشته شده در تاريخ سیزدهم مهر 1390 توسط درسایه |

 

حالم خوب نیست،

درست در همین لحظه که دارم می نویسم،

بغضی سنگین گلویم را گرفته،

و اشک... اشک....

....

بعد از اینهمه مدت اولین بار بود که وقتی باهات صحبت کردم

آرامش که نگرفتم هیچ، پر از تلخی شدم...

شاید بخاطر سردی کلام تو بود،

یا یخ زدگی واژه های من...

...

دلم میخواست اینگونه برایت بنویسم :

در تمام این مدت من عاشق تو بودم،

و تو در خوابی ناز و عمیق،

وقتی در کوچه پس کوچه های شهر قدم میزنم

بوی نفس ات، بوی عطرتت، بی حضورت

همه جا حس می شود...

نوشته شده در تاريخ دهم مهر 1390 توسط درسایه |

 

یه وقتایی همینطوری که میرم توی رویا و خیال، می گم کاش خدا بودم، چقدر خوبه، خدا بودن، نه بخاطر

اینکه قدرت داره و هر کاری دلش بخواد می کنه ها نه واقعن، من یه وقتای حسودی ام میشه به خدا، آخه

اون برای دیدن تو، بو کردنت، لمس کردنت، نیاز به اجازه نداره، نیاز نداره که هی بهت بگه و تو هی

اهمیت ندی، اون هر وقت دلش بخواد میاد تو رو می بینه، در کنارت همیشه، هر روز صبح که از خواب

بلند میشی، شب که میخوابی، همیشه... حسودی ام میشه بهش.. کاش نصف نصف اینهمه زمانی که

خدا در کنارت بود من بودم . . .

نوشته شده در تاريخ نهم مهر 1390 توسط درسایه |

 

حس این روزهام رو دلم نمیخواد با هیچ واژه ی شریک بشم، با هیچ جمله ی، با هیچ کلمه ی.. بماند

همه ته دلم برای خودم تنها که جایی امن تر از آن پیدا نکرده ام...

نوشته شده در تاريخ هفتم مهر 1390 توسط درسایه |

 

بمان با من!

فقط بمان و سکوت کن

تو را قسم به فرشتگان، به خدا...

بمان!

همین یک روز را بمان

همین یک لحظه

همین یه آه...

بمان!

و بگذار زندگیم رنگ آرامش داشته باشد

بگذار روزهایم آبی باشد

بگذار اشکهایم برای بودنت ریخته شود...

بمان!

بگذار قشنگترین حادثه رخ بدهد

بگذار دستانم یکبار دیگه لمست کنند

بگذار حضورت بر تنم را بفهمم...

بمان!

که واژه هایم تو را طلب می کنند

که کلماتم تشنه تو هستند

که تنم بی تاب است...

بمان!

فقط بمان با من!

نوشته شده در تاريخ بیست و پنجم شهریور 1390 توسط درسایه |

 

این اولین باری نیست توی زندگیم اینهمه غمگینم، ولی این غم یه سنگینی خاصی دارد برایم، آنقدر که

صبح از خواب بلند می شوم آن را روی شانه هایم حس می کنم، سنگینی اش را حس می کنم، تصور

کنید آدمی مثل من یه ۵۰۰ کیلو بار رویش افتاده است، حتی نفس هم نمیتوانم بکشم، اینهمه سنگین

می باشد برایم، اصلن، نمیدانم با این غم چطور باید برخورد کنم و چطوری از پسش بر بیاییم، حس

آدمی را دارم که لای در مونده و هر روز دارن بیشتر فشارش میدن لای این در .

.: Weblog Themes By Mihan Theme :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.